عناوین اصلی
صفحه نخست
آثار
مقالات
نگارخانه
خبر و نظر
گپ و گفت
يادداشت ها
تماس با ما
نقشه سایت
اخبار فرهنگی
حستجو در سایت
وب نوشت هاي ديگر
سيستان و بلوچستان
حکمت سیاسی متعالیه
تازه هاي سايت
لینک Rss مطالب
 

  
فرزند تو بودن دشوار است چاپ ارسال
نگارش یافته توسط مدیریت سایت   
03 مرداد 1389 ساعت 22:04

خانواده صدر عجيبند. آنها آدم را دچار اين سوءتفاهم مي‌كنند كه نوع بشر، فرشته است يا بوده است يا مي‌تواند باشد. من آقاي سيد موسي صدر را كه دارم زندگينامه‌اش را مي‌نويسم، هيچ وقت نديده‌ام و دارم همه زورم را مي‌زنم كه خلاف آن چيزي كه از بيشتر راوي‌ها شنيده‌ام، آدم عادي درون او را از لابه‌لاي صحبت‌هايي كه از زير زبان كس و كارش بيرون كشيده‌ام، به صحنه بياورم اما شك دارم در نهايت چيزي دست من يا خواننده‌ام را بگيرد. اولي كه كار را شروع كردم فكر مي‌كردم فقط با خود سوژه اين كلنجار را دارم- كلنجاري كه ماي بدبين مقيم مقيم عصر مدرن با خيلي خوب بودن هر چيزي داريم- ولي با هر كدام از صدرها كه صحبت كردم بساط همين بود. رفتار آنها آن تكه واقع بين ذهن آدم را- كه همان تكه بدبينش است- به چالش مي‌كشد و درباره حجم نفوذ «شر» در جهان پيرامونش به شك مي‌اندازد. البته منظور من از خانواده صدر همان معني دقيق كلمه است: همسرش و بچه‌هايش؛ كساني كه من براي نوشتن اين زندگينامه با آنها ساعت‌ها حرف زدم و بنا به ضرورت و بعدتر بنا به ضرورت و محبت- هر دو- با آنها همنشيني كردم. متن زير با تكيه بر اطلاعات سه، چهار جلسه گفت‌وگوي من با صدرالدين صدر- فرزند ارشد آقاي امام موسي صدر- نوشته شده است. او در نظر من واقعي‌ترين و خاكستري‌ترين شخصيت خانواده بود، چون در مصاحبه بد قلق بود، چون مجبورم كرد 24 ساعت قبل از مصاحبه سوال‌ها را تحويلش بدهم، چون ذهن دو دو تا چهارتاي دقيق سرسختي داشت، چون در گفتن حس واقعي‌اش خوددار بود و چون تنها فرد اين خانواده بود كه مرا مي‌ترساند اما اين كاراكتر بدقلق خوددار، اين متن را كه در آن در باب خصوصي‌ترين حس‌هاي او نسبت به پدرش قلمفرسايي شده، تحمل كرد و با بزرگواري اجازه داده ديگران درون او را ببينند؛ با بزرگواري و شجاعت. به نظرتان كلمه‌هاي دور اغراق‌آميزي نمي‌آيند؟ خضوصياتي كه قهرمان‌ها- به همان معناي دقيق كلاسيكش- از آن سرشارند و من دارم همه سعي‌ام را مي‌كنم «صدر»ها را از آن مبرا كنم اما شك دارم چندان موفق باشم.

به همه مي‌گويم تو آدم عادي‌اي بودي ولي مي‌دانم كه نبودي. براي من هيچ‌وقت نبودي و اين شايد چيزي است كه هميشه روي دوشم سنگيني كرده است. چون من هيچ وقت تو نبوده‌ام و نشده‌ام. من هيچ وقت نخواسته‌ام دنيا را عوض كنم يا قومي را نجات بدهم يا تكليفي را به عهده بگيرم. از اين نيست كه آزار مي‌بينم. سنگيني جاي ديگري است. سنگيني آن جاست كه دنيا طوري چرخيده كه من مي‌بايست كاري براي تو بكنم. اين جمله، ساده است. ساده و بي‌آزار اما در تمام سال‌هاي نبودن تو كه اتفاقا جواني و ميانسالي من بوده است، به كندي و ريز ريز به مواخذه‌ام كشيده.
چند شب پيش محسن كماليان از من پرسيد آيا فكر مي‌كنم تو زنده‌اي؟ من با سرزنش نگاهش كردم و گفتم مگر به نظر او غير از اين مي‌رسد؟ جواب داد اگر واقعا فكر مي‌كني پدرت زنده است چه طور مي‌تواني بنشيني؟ بخوابي؟ چه طور مي‌تواني هر روز كيفت را دستت بگيري و بروي دفترت كار كني؟ چرا نمي‌روي تو خيابان فرياد بزني؟ چرا نمي‌دوي؟ چرا نشسته‌اي؟
خيلي به اين فكر مي‌كنم كه اگر جاي ما بر عكس بود چه اتفاقي مي‌افتاد؟ اگر هر كدام از ما، هر كدام از دوستان تو يا اعضاي خانواده‌ات به سفري رفته بودند و از آن برنگشته بودند، اگر من در مملكتي يا سرزميني گمشده بودم تو چه كار مي‌كردي؟ نمي‌دانم «دقيقا» چه كار مي‌كردي چون من تو نيستم اما مي‌دانم كه امكان نداشت تو باشي و آن كس و كار تو 30 سال در آن جهنمي كه زنداني است، زنداني بماند. كاري كه ما با تو كرده‌ايم، من با تو كرده‌ام. سي سال است تو نيستي و 30 سال است كه ما فكر مي‌كنيم روزي قرار است برگردي اما برنگشته‌اي. نمي دانم چرا؟ نمي‌دانم چرا من نمي‌توانم همان كاري را برايت بكنم كه تو اگر اينجا بودي براي من مي‌كردي. نخواسته‌ام؟ عرضه نداشته‌ام؟ چه كسي مي‌تواند قضاوت كند؟ چه كسي مي‌تواند بگويد كدام بخشودني‌تر است؟ چه كسي مي‌تواند بگويد كدام غم‌انگيزتر است؟
بعضي وقت‌ها، بيشتر، شب‌ها- چون تاريكي همه چيز را ياد آدم مي‌آورد- به خودم مي‌گويم من آنچه در توانم هست انجام داده‌ام و مي‌دهم، اگر نشده تقصير از من نيست. ولي درست همين جاهاست كه از دستت عصباني مي‌شوم. مطمئنم اگر الان بيايي با تو دعوايم مي‌شود. همين جاهاست كه آن سنگيني مي‌آيد. سنگيني اينكه من تو نيستم. سنگيني عادي نبودن تو. چيزي كه هميشه انكارش كرده‌ام و در مقابلش ايستاده‌ام. تو اگر به جاي من بودي، نشدن يا نتوانستن در كارت نبود. تو نتوانستن بلد نبودي. تو عجيب بودي. عرضه داشتي و عقيده‌اي كه كم نمي‌آورد. يك بار كه مثلا خواستم از تو ايراد بگيرم يا شايد مي‌خواستم نشان بدهم بزرگ شده‌ام گفتم «بابا! اين آدم‌ها ارزشش را ندارند. چرا ولشان نمي‌كنيد برويد ايران؟ آنجا به شما بيشتر نياز هست.» و يادت هست چي جوابم را دادي؟ گفتي «خدا گفته بيا و به همين‌ها خدمت كن. به همين‌ها كه قدر نمي‌دانند و شايد محروميتشان باعث شده اين طوري بشوند.» تو مي‌دانستي؛ به طرز دقيق و مطمئني مي‌دانستي كي هستي و چه كار بايد بكني. مي‌گفتي «تكليف»ات اين است؛ نقشي كه از تو خواسته شده است و براي آن مي‌جنگيدي، خسته مي‌شدي، تحقير مي‌شدي، فحش مي‌شنيدي ولي ادامه مي‌دادي و واقعا اتفاقي مي‌افتاد. چيزي در جايي تغيير مي‌كرد و كاري به سرانجام مي رسيد. اما من چه كار دارم مي‌كنم؟ چه كار كرده‌ام؟ جواني من و بزرگسالي‌ام به جست‌وجوي تو گذاشته است، به تقلايي كه اميدوار بوده‌ام با آن تو را به خودم و ديگران برگردانم ولي نتوانسته‌ام؛ «نتوانسته‌ام»؛ كلمه‌اي كه تو با آن ميانه‌اي نداشتي و من به حق يا ناحق فكر مي‌كنم تو در آموختنش به من كم گذاشتي. نمي‌دانم اين را مي‌شود به ديگران ياد داد يا نه؟ اما مي‌دانم كه تو اگر اراده مي‌كردي من آدم ديگري مي‌شدم. خنده‌ام مي‌گيرد! اعتقادم اين است يا در واقع دوست دارم اعتقادم اين باشد كه تو معجزه نمي‌كردي. تو يك آدم عادي بودي. يك آدم خيلي خوب عادي ولي... گله مي‌كنم كه تو اگر اراده مي‌كردي من آدم ديگري مي‌شدم. انگار تو خدايي. يا معجزه‌اي در آستين داشته‌اي. خنده‌دار نيست؟ متناقض نيست؟
هميشه وقتي به تو فكر مي‌كنم همين قدر همه چيز در هم مي‌پيچد. گاهي فكر مي‌كنم هر آنچه تو بودي و كردي خوب بود و گاهي فكر مي‌كنم در همين لحظه اگر بيايي با هم دعوايمان مي‌شود. تو را با خودم نمي‌دانم- تو هميشه خوددارتر و وارسته‌تر از آن بودي كه با كسي دعوا كني- ولي من حتما با تو دعوايم مي‌شود. گاهي فكر مي‌كنم تو بهترين پدري بودي كه پسري مي‌توانست داشته باشد و گاهي دلم مي‌خواهد به تو بگويم «مقصري!» بگويم «براي من كم گذاشتي» اما نمي‌توانم. اين جملات تندتر از آنند كه من بتوانم به تو بگويمشان. پس مي‌گويم از تو دلخورم چون اگر اراده مي‌كردي من جور ديگري مي‌شدم و خدا مي‌داند كه اين طور بود. تو مي‌توانستي و من مي‌پذيرفتم. تو مي‌خواستي و من مي‌شدم. براي من تو اين طور بودي. هميشه اين طور بودي. عجيب بودي. از خيلي بچگي‌ام اين را فهميدم. از اولين باري كه كنارم ايستادي. تو خيلي بلند بودي. قدت كمي مانده بود كه دو متر شود و قيافه‌ات كه يك جوري بود، مثل آدم‌هايي كه در قصه‌ها خلق شده‌اند و لباست كه شباهت تو را با ديگران باز هم كمتر مي‌كرد و گاهي مرا مي‌ترساند. ترس هم نه. راستي مي‌داني اولين بار كي از تو ترسيدم؟ در صور، در يك بعدازظهر كه با بچه‌ها از مدرسه برمي‌گشتم. ما پياده مي‌آمديم، توي سروكله هم مي‌زديم، دعوا مي‌كرديم و فحش مي‌داديم. نزديك خانه بوديم و من حواسم نبود كه تو جلوي در ايستاده‌اي و فحشي دادم. يادم نيست چي؟ فقط يادم است كه هنوز آن فحش توي هوا سرگردان بود كه من صداي تو را شنيدم كه اسم مرا فرياد مي‌زدي و برگشتم و تو را ديدم كه بيرون خانه ايستاده بودي و تا به تو برسم طولاني‌ترين و مرگبارترين لحظات زندگي‌ام بوده است، تا الان. كتكي كه همان جا مرا زدي، حتي، به اين هولناكي نبود. يك آن احساس كردم تو را براي هميشه از دست داده‌ام. احساس كردم ديگر هيچ‌وقت دوستم نخواهي داشت. هيچ وقت بغلم نخواهي كرد و هيچ وقت با من حرف نخواهي زد. يك بار اين كار را كردي. 24 ساعت تمام با من حرف نزدي. چون حورا را زده بودم. من قلدر بودم. حميد را هم مي‌زدم. شايد چون بچه ارشد بودم فكر مي‌كردم مي‌توانم. حق دارم. حميد طفلكي مظلوم هم بود. تپل و مظلوم. الان لاغر است و مظلوم. به هم پريدن‌هاي ما منظره عادي و هر روزه خانه بود كه تو هيچ وقت به خاطرش تنبيه‌ام نكردي ولي اولين دفعه‌اي كه حورا را زدم 24 ساعت با من حرف نزدي. سر زن‌ها غيرتي بودي. كسي نبايد بهشان زور مي‌گفت. وقتي من، حورا و حميد فرانسه بوديم قدغن كرده بودي او ظرف بشورد يا جارو كند. حسودي‌ام مي‌شد؟ نه. تو مي‌توانستي هر كاري بكني. هر كاري كه تو مي‌كردي درست بود.
كم يادم مي‌آيد تا وقتي كنارمان بودي خواسته‌باشم يا فكر كرده باشم كاري را بايد جور ديگري انجام مي‌دادي يا جور ديگري بايد مي‌بودي؛ الان ولي اگر بيايي با تو دعوايم مي‌شود. اصلا الان چه شكلي شده‌اي؟ قدت چقدر آب رفته است؟ چشم‌هايت چقدر كمتر مي‌درخشند؟ و آيا هنوز همان قدر سبزند؟ سبز بودند؟ يا خاكستري؟ تو با آن صورت عجيب، الان به يك پيرمرد 82 ساله عجيب تبديل شده‌اي كه از در مي‌آيي و من، پسري كه 50 را رد كرده‌ام و پيرمردي شده‌ام براي خودم، تو بغلت خودم را جا مي‌كنم. چانه‌ام را به شانه‌ات فشار مي‌دهم و مي‌پرسم چرا اين قدر كم بودي؟ چرا من آني نيستم كه بايد باشم؟ چرا تو آن قدر در آن ناكجاآباد ماندي كه من هم براي خودم پيرمردي شدم؛ در حالي كه مي‌شد كه نماني؟ در حالي كه من «بايد» مي‌توانستم كاري برايت بكنم و نكردم. نتوانستم. چرا تو «محكوم به توانستن بودن» را به من ياد ندادي و اين همه در آن جهنم ماندي؟ آيا اينها را هيچ وقت به تو مي‌گويم؟ آيا مي‌توانم تو را به خاطر اينكه براي هدف بزرگ‌ترت ما را كم ديدي ببخشم؟ وقتي بودي، توانستم. وقتي بودي حس نمي‌كردم چيزي غيرعادي است. فكر نمي‌كردم اين غير عادي است كه تو فقط روزهاي يكشنبه با ما ناهار مي‌خوري. فكر نمي‌كردم اين غير عادي است كه شبها وقتي ما مي‌خوابيم تو نيستي و وقتي بيدار مي‌شويم هنوز نيستي. فكر نمي‌كردم اين غير عادي است كه همه چيز ما را مامان انتخاب و خريد مي‌كند. حتي لباس‌هاي تو را. به نظر من اينها بد نبود. بچه‌تر كه بودم حتي هيجان‌انگيز بود. تو باباي مهمي بودي كه داشتي كارهاي خارق‌العاده‌اي مي‌كردي. خيلي‌ها به حرفت گوش مي‌كردند يا منتظر مي‌ماندند كه تو بهشان بگويي چه كار كنند. تو با باباهاي ديگران فرق داشتي. خيلي با ما نبودي ولي آن كمي كه بودي آن قدر دلپذير بود، آن قدر خوب بود كه انگار بس بود؛ ما در همان چند ساعتي كه بودي از تو پر مي‌شديم با آنكه مهرباني‌هايت غليظ نبود؛ مخصوصا اگر غريبه‌اي بود. هيچ وقت محكم بغلم كردي؟ يك بار را يادم هست. وقتي تير خورده بودم. نه يا 10 سالم بود. پسر سرايدار ساختمان داشت با تفنگ شكاري‌اش ور مي‌رفت كه گلوله‌اش در رفت و صورت مرا كه داشتم از پله‌ها بالا مي‌رفتم زخمي كرد. محمد علي، راننده‌مان، مرا رساند بيمارستان. اول مامان رسيد و بعد تو آمدي. مرا توي بغلت گرفتي، محكم ولي كوتاه و بعد سعي كردي يك جوري بخنداني‌ام كه ترس و درد يادم برود. اگر كسي در آن لحظه مي‌ديدت بعيد بود فكر كند براي چيزي نگراني يا غصه خورده‌اي در حالي كه مامان مي‌گفت وقتي خبر را شنيده‌اي روي پا بند نبوده‌اي. هميشه همين طوري بودي. احساساتت را پنهان مي‌كردي. انگار قرار نبود هيچ وقت كسي بداند واقعا چه بر تو مي‌گذرد؟ حتي در موقعيت‌هاي عادي اين طور بودي. هر چند زياد پيش نمي‌آمد تو در موقعيت عادي باشي. شب 26 ژوئن 1978 شايد يكي از آن معدودها بود. شب بازي فينال جام جهاني بين هلند و آرژانتين. تو فوتبال دوست داشتي. اين را مي‌دانستم و حتي حدس مي‌زدم كه طرفدار آرژانتين باشي اما هيچ كاري نمي‌كردي. شيخ محمد يعقوب دقيقه‌اي يك بار از جايش مي‌پريد و داد و فرياد مي‌كرد. تو ولي هيچي نشان نمي‌دادي. آدم مي‌فهميد كه هيجان داري ولي هيجان زده نبودي يا نمي‌شدي يا جلوي خودت را مي‌گرفتي. ما فرانسه بوديم؛ من و حورا و حميد و تو از الجزاير، از ديدن بن بلا بر مي‌گرشتي و آمده بودي به ما سر بزني. دو ماه بعد از اين بود كه رفتي ليبي؛ جايي كه هيچ وقت از آن برنگشتي.
روزهاي اول فكر مي‌كرديم فقط چيزي به تاخير افتاده. اول از دفترت و دوستانت در لبنان سراغت را گرفتيم. ما هنوز فرانسه بوديم و تو هم قرار بود بيايي آنجا. چون مامان بستري بود و قرار جراحي داشت. شماره هتلت در ليبي را گرفتيم. به وزارت خارجه تلفن زديم. كسي جواب درستي نمي‌داد. نمي‌دانم چرا از سفارت سراغت را نگرفتيم. نمي‌دانم اگر گرفته بوديم الان فرقي مي‌كرد يا نه. اين را مي‌دانم كه خيلي جوان و نادان بودم. 22 سالم بود و هيچ وقت فكر نكرده بودم كه اگر تو نباشي چه كار بايد كرد؟ هيچ وقت فكر نكرده بودم ممكن است از يكي از اين سفرهاي شرق و غرب كه به اميد بهبود جهان، رنج رفتنش را مي‌كشي، برنگردي. تو هميشه آن قدر مطمئن و توانا به نظر مي‌آمدي كه كسي خيال نمي‌كرد روزي بايست براي تو كاري كرد. آنكه هميشه در خطر بود تو بودي و آنكه هميشه كاري مي‌كرد هم تو بودي. تو قرار بود كشته شوي، تو دشمن داشتي، تو خيانت ديده بودي، تو دروغ شنيده بودي، تو تنها بودي، اما آنكه قرار بود بايستد و كم نياورد هم تو بودي. ما در اين بازي نبوديم. تو هميشه بين ما و فاجعه ايستاده بودي. انگار اينها رازهاي دردناكي بودند كه مال تو بودند و تو براي بر ملانكردنشان تعهدي داده بودي. تو هميشه ما را دور نگه مي‌داشتي. شايد فكر مي‌كردي براي بزرگ شدن و رنج كشيدن وقت هست. شايد عذاب وجدان داشتي شايد فكر مي‌كردي به موقعش اين در را به روي ما خواهي گشود. حتي يادم هست به زور از زير زبانت كشيدم كه اگر بخواهم در كارها دستي داشته باشم و كمكي به تو برسانم در دانشگاه چي بخوانم بهتر است. چون تو خودت حرف نمي‌زدي.
اين منع و خودداريت گاهي به من بر مي‌خورد. حتي گاهي فكر مي‌كردم چرا هيچ وقت مجبورم نكرده‌اي بروم طلبه بشوم. يك بار يكي از قوم و خويش‌ها كه از نجف آمده بود گفت پسر عمويت سيد محمدباقر صدر خيلي علاقه‌مند است من و حميد برويم نجف و درس حوزه بخوانيم و تو خيلي خونسرد و مطمئن گفتي: «نه!» حتي مكث هم نكردي. من آنجا بودم و جا خوردم. خودم هم تصوري هنوز نداشتم كه اصلا مي‌خواهم در زندگي چه كار كنم و آيا ممكن است بخواهم روزي از مدرسه بين‌المللي بيروت بروم نجف درس حوزه بخوانم يا نه؟ هيچ كدام اينها براي خودم معلوم نبود ولي از اينكه تو آن طور بي‌مكث و مطمئن گفته بودي «نه» بهم برخورد. فكر كردم چرا اين طور يك دفعه گفتي؟ چرا توضيحي ندادي؟ و در اولين فرصتي كه توانستم همين را از تو پرسيدم. گفتم:«چرا گفتيد نه؟ يعني ما را در اين حد نمي‌دانيد كه عمامه سرمان بگذاريم يا برويم درس ديني بخوانيم؟» و تو يكي از همان جواب‌هاي عجيب خودت را دادي «نه باباجون. ما معمم زياد داريم. چيزي كه ما مي‌خواهيم معمم نيست، روحاني است و آن هم كار هر كسي نيست. اين از شما بر نمي‌آيد.» اينها را با مهرباني گفتي ولي فكر كردم كاش اصلا نپرسيده بودم. كاش «نه» تو برايم همان‌طور مبهم مي‌ماند. آيا اصلا اميدي به من داشتي؟ نمي‌دانم. مامان مي‌گويد بعضي وقت‌ها همين‌طوري يك دفعه دستم را مي‌گرفتي مي‌بردي با خودت و باهام حرف مي‌زدي ولي شايد بيشتر از اينها فرصت و توجه مي‌طلبيد تا من ضعيف نمانم. تا بتوانم بهتر از آني باشم كه هستم. تو هيچي را به آدم توصيه نمي‌كردي. اين خوب بود اما آزاردهنده هم بود. مي‌توانست يك جور بي‌توجهي به حساب بيايد.
دارم بدجنسي مي‌كنم؟ آن قدر عمد دارم اسطوره زدايي‌ات كنم كه خرابت مي‌كنم؟ از اينكه نيستي عصباني‌ام؟ از اينكه برايم كم گذاشتي؟ از اينكه به فوق‌العادگي تو نيستم؟ از اينكه مرا به حال خودم رها كردي؟ از اينكه آني از خودت را به من نياموختي؟ نمي‌دانم. وقتي ناگهان نيست شدي من خالي شدم؛ خالي و گيج. احساس كردم به طرز بي‌انصافانه‌اي در برابر وضعيتي قرار گرفته‌ام كه اصلا براي آن تربيت و آموخته نشده‌ام. آزمون و خطا مي‌كردم و پيش مي‌رفتم و هر لحظه اين هراس را داشتم و دارم كه دارم اشتباه مي‌كنم آيا؟ آيا كار بهتر يا ديگري مي‌شد كرد؟ وقتي خوبم، وقتي با خودم مهربانم، فكر مي‌كنم كاري كه بايد را انجام داده‌ام ولي وقتي نيستم- كه بيشتر اين طور است- دوباره در همان خلأ و گيجي رها مي‌شوم. وقتي محسن كماليان مي‌گويد اگر واقعا فكر مي‌كني پدرت زنده است چرا نشسته‌اي؟ چطور مي‌خوابي؟ حس نمي‌كنم كه دارد پرت مي‌گويد. فكر نمي‌كنم حق با او نيست. بر عكس فكر مي‌كنم همين كه 30 سال گذشته و تو هنوز نيستي يعني كه حق با اوست. اينكه فكر مي‌كنم دارم تلاش مي‌كنم تو زنده بماني و برگردي ولي هر روز همان زندگي‌اي را مي‌كنم كه همه مردم مي‌كنند، يعني حق با اوست. آيا عزم در من نيست؟ اگر يك آدم معمولي بودم، اگر پدرم كشاورزي در صور يا طلبه‌اي در قم بود، اگر به يك خاندان فاخر عالم منسوب نبودم، شايد اين قدر احساس بي‌كفايتي همراه من نبود؛ حتما زندگي راحت‌تر و با من مهربان‌تر بود ولي چيزي كه مي‌خواهم اين نيست. چيزي كه دلم مي‌خواست جور ديگري مي‌بود، تبارم نيست.
فرزند تو بودن خوب است و بد است. بد هم نه، سخت است. بله، مودبانه‌اش همين است؛ سخت؛ ست و خوشايند. وقتي به آن مدرسه شبانه‌روزي در بيروت مي‌رفتم هم اين حس را داشتم. وقتي مرا بابت اينكه پسر تو بودم جور ديگري نگاه مي‌كردند خوشم مي‌آمد. در آن مدرسه همه، بچه‌هاي كساني بودند. همه، پسران پدراني به غايت مهم بودند و با اين وصف باز من جور ديگري بودم. چون پسر تو بودم چون تو را همه احترام مي‌كردند، مسيحي و سني و دروزي و شيعه و در لبنان تعداد آنهايي كه همه احترامشان زياد نبود و من خوشم مي‌آمد. خوشي مي‌آمد و بعد سنگيني؛ سنگيني عادي نبودن تو، سنگيني پسر تو بودن من. سنگيني بهتر بودن. فاخر بودن. آن وقت‌ها نبودن‌هاي تو، كم بودن‌هاي تو را به خاطر اين مي‌بخشيدم. نبودن‌هاي تو را به خاطر اينكه مي‌خواستي دنيا را به محل قابل تحمل‌تري تبديل كني، به خاطر اينكه مي‌خواستي آدم‌ها موجودات بهتري باشند، مي‌بخشيدم اما الان كه پا به 50 گذاشته‌ام، نه الان فكر مي‌كنم اگر همين لحظه وارد شوي با تو دعوايم مي‌شود. فكر مي‌كنم تو برايم كم گذاشتي. فكر مي‌كنم تو در اينكه من نتوانسته‌ام از آن جهنمي كه در آني خلاصت كنم مقصري. فكر مي‌كنم تو اگر اراده مي‌كردي من آدم ديگري مي‌شدم. آدم بهتري مي‌شدم. هر چند همه اينها را فقط فكر خواهم كرد. هيچ وقت نخواهم توانست به زبانشان بياورم. اين كلمات تا از صافي مغزم رد شوند و در گلويم غلت بخورند و از دهانم خارج شوند چيز ديگري مي‌شوند. نرم مي‌شوند و پيكان اتهامشان به سمت ديگري مي رود. به سمت خودم؛ «من نتوانستم از بود با بابا استفاده كنم».«من آن طور كه بايد نيستم».«من كفايت تو را نداشته‌ام و ندارم چون تو نيستم چون عادي‌ام.» بله. اين طور حرف خواهم زد و تو را خواهم بخشيد چون در نهايت، تو در ذهن من وقتي خودت هستي كه خوب باشي. خيلي خوب. وقتي خودت هستي كه عادي نباشي؛ به همه مي‌گويم تو آدم عادي‌اي بودي ولي مي‌دانم كه نبودي. براي من هيچ وقت نبودي. به همين خاطر وقتي از من مي‌پرسند اگر بيايي باز هم مي‌گذاريم آن كارها را با خودت بكني؟ آن طور زندگي كني؟ من سرم را پايين مي‌اندازم، ياد چشم‌هاي تو و قد خيلي بلندت مي‌افتم، چيزي در دلم تكان مي‌خورد و مي‌گويم«اگر بابا بيايند ما بايد بايستيم ببينيم ايشان به ما چه مي‌گويند» و اين منم. آيا نمي‌خواستم با تو كلنجار كنم؟ آيا نمي‌خواستم ملامتت كنم؟ آيا نمي‌خواستم مقصرت بدانم؟ هيچ وقت خواهم توانست اينها را به زبان بياورم؟ در حالي كه تو برايم هيچ وقت شبيه پدران ديگر نبوده‌اي؟ در حالي كه حتي آن طور كه ديگر پدرانشان را از دست مي‌دهند از دستت نداده‌ام؟ نه مريض بوده‌اي. نه مرده‌اي، نه كشته شده‌اي؛ تو گم شدي، ناپيدا شدي و هميشه اين اميد هست كه يك روز بيايي. هر وقت با خودم مهربان نيستم، هر وقت از اين وضع عصباني‌ام و دلم مي‌خواهد بابتش به كسي بتوپم به اين فكر مي‌كنم؛ به روزي كه تو بيايي و ملامت‌هاي كهنه و كودكانه مرا گوش كني.

حبيبه جعفريان، خردنامه همشهري (داستان)


تعداد مشاهده :43 | چاپ | ارسال

نظرات
نظرات RSS

نظرات
  • لطفا موضوع نظر را مرتبط با موضوع متن انتخاب کنید.
  • درگیریهای لفظی شخصی حذف خواهد شد.
  • لطفا از قسمت نظرات جهت تبلیغ سایت یا بلاگ خود استفاده نکنید . اینگونه نظرها حذف خواهد شد.
  • فقط کافیست که مرورگر خود را Refresh کنید تا کد امنیتی جدید ظاهر شود قبل از اینکه بر روی کلید 'ارسال' کلیک کنید
  • به خاطر داشته باشید که این کار فقط وقتی نیاز میشود که شما کد امنیتی را اشتباه وارد کرده باشید.
نام :*
پست الکترونیکی :
آدرس سایت یا بلاگ :
موضوع :
BBCode:Web AddressEmail AddressBold TextItalic TextUnderlined TextQuoteCodeOpen ListList ItemClose List
متن نظر :*



کد رمز :* Code
اگر نظر جدیدی وارد شد به پست الکترونیکی من فرستاده شود.

 
< بعد   قبل >